سمت راست

شهید جمشید بیننده

چه مردان مردی از آتش گذشتند
یاد باد راد مردانی که در سال های حماسه و خون
پاره های آهن داغ را به جان خریدند
تا ما داغ و ننگ بر پیشانی نداشته باشیم ...
آنان دولا دولا دویدند تا ما راست راست راه بریم
و اینجا جایی است برای یادی از آن رادمردان آن مردان بی ادعا


***************************
شهید جمشید بیننده


حرف مرد به میان آمد بیاد او افتادم ...
سال ۱۳۶۲ بود . اولین اعزامم به جبهه بود و بایستی به کردستان برای شش ماه می رفتم تا اجازه اعزام به جبهه جنوب پیدا کنم .
در اتوبوس با او آشنا شدم چهره ای سوخته و جنوبی با کلامی که به دلم می نشست .
به سنندج رسیدیم ، برای تقسیم نیرو ما را به پادگان هفتم تیر جهت حضور در پایگاه های داخل شهر فرستادند ولی او گفت جای من در شهر نیست ...
- میخوام به یکی از محورهای دور برم آنجا حال و هوایی دیگه دارد .
این را گفت و خداحافظی کرد و رفت .
فکر کنم دو ماه گذشته بود . در پادگان هفتم تیر قدم میزدم . یک ماشین تویوتا اومد و چند تا نیرو پریدند پایین .
خودش بود جلوم ایستاد و سلام کرد .
سیاه و سوخته و خاکی خسته و داغون . انگار گرد غربت تمام وجودش را گرفته بود . اما لبخندی که همیشه بر لب داشت را فراموش نکرده بود . در بغلش گرفتم . تمام بدنم مور مور شد از خودم خجالت کشیدم ما همه اتو کشیده و نو نوار و ترگل ورگل و اون مردی که رفته بود تا به نفس سرکش لگامی اساسی بزند ، اینجا بود که معنی مرد را فهمیدم اون مرد بود هر چند شانزده ساله بود .
قصه شهادت رادمردی که همتایی برایش سراغ ندارم چند سال بعد اتفاق افتاد ...
شرمنده شهید جمشید بیننده هستم ، هنوز حتی از قاب عکس بالای مرقدش خجالت می کشم .
هر وقت یادش می کنم با خود می گویم : مرد خواستی او ...
شما هم مصداق نامرد خواستید جای دوری نمی خواد برید یکی اش خود من ...
نمی دونی چه عرقی می شینه به پیشانی ام وقتی پیامک برام میاد ...
حرف مرد اومد به میون یاد تو افتادم ...

دسترسی به سایر قسمت های سایت

ارتباط با ما