سمت راست

خاطرات شهید قسمت اول

پدر شهید (مرحوم حاج قدمعلی کریمیان) :

در خواب فرزند شهیدم حسن را دیدم که ابتدای کوچه شهیدان کریمی ایستاده بود و دسته گل خیلی زیبایی در دست داشت نزدیک آمد و دسته گل را به من داد و گفت : به احمد بگو زیارت قبول ...
برادر شهید که از زیارت عتبات عالیات در عراق آمده بود تعریف کرد :
در این سفر هر جا که به زیارت رفتم جدای از انجام اعمال برای خودم یک بار هم اعمال را به نیت برادر شهیدم حسن انجام می دادم بخصوص در مسجد کوفه تمامی اعمال را هدیه به روح آن شهید نموده و تمامی نمازهای مربوط به مقام ها را یک بار به نیت ایشان خواندم و شاید این اعمال ناچیز این حقیر سراپا تقصیر به ایشان رسیده که برای تشکر اینگونه در خواب پدر بزرگوارشان به این حقیر عنایت داشتند .

************************************

خاطرات شهید قسمت اول



شهیدان قصه بی انتهایند ...
شهید اکبر لطیفی را می شناختم از دوستان برادرم بود چند ماهی از شهادت حسن گذشته بود که در خیابان شهید نیکبخت او را دیدم یکی از دوستان من را معرفی کرد که ایشون اخوی رفیق فابریکت شهید حسن کریمیان است .
از وصف نگاه محبت آمیز اکبر در آن لحظه که از جا بلند شد و مرا در بغل گرفت ناتوانم
حسابی از لطفی که به بنده داشت شرمگین و خجالت زده شدم پس از سالها هنوز هم لبخند توام با مهر و عطوفتش در دل و ذهنم زنده است با اینکه او را خیلی دوست داشتم و از تعاریف برادرم و دوستانم با او الفت دیرینه داشتم ولی این محبتش علاقه مرا به او چندین برابر کرد...
چند ماه بعد دارخویین با شهید حمید خلیلی از اتوبوس که پیاده شدیم اکبر منتظرمان بود و با مخالفت کارگزینی ما را به هر شکلی بود به گردان امیر المومنین علیه السلام برد ...
چند روز نگذشته بود که اکبر مرا با خود به گوشه ای برد و گفت ؛
در ستاد جنگ های نامنظم شهید چمران بودیم ، همه در سنگر خواب بودیم ...
حسن از شدت بوی عطری بهشتی از خواب بیدار شده بود او نگفت چه خوابی دیده یا چه شده ؟ ولی آرام ، آرام بچه ها را بیدار کرد تا از آن عطر ملکوتی بهره ببرند ...
فقط چند نفر از بچه ها بیدار شدند ...
چندی بعد یکی ، یکی آنها که بیدار شدند به بهشت پرواز کردند و اولین نفر از آنها برادرت شهید حسن کریمیان بود که تا آخر هم ما نفهمیدیم چه کسی آن شب او را بیدار کرده بود ... و در آن شب چه دیده بود ...
حالا من چشم انتظار روزی هستم که نوبت بر من آید ، حزن و و اندوه و قطرات اشک اکبر به دلم چنگ انداخته بود و او مرا با یک دنیا ... تنها گذاشت و رفت .
اکبر دو سال بعد با صدای یاحسین در هورالعظیم به حسن رسید و میهمان ابا عبدالله الحسین علیه السلام شدند .
من المومنین رجال صدقوا ما عاهدو الله علیه ...
************************************


خانم منور کریمی :
یک روز در منزل شهید حسن کریمیان بودیم با اینکه شهید خیلی از من کوچکتر بود به او گفتم : ببین فلانی مقداری از حبوبات را یواشکی از منزل شما بر می دارد او خیلی آهسته به من گفت : به روی خودت نیاور و کاری با او نداشته باش بعد تاکید کرد نکند این موضوع را هم برای فرد دیگری بازگو کنی ، او نیازمند است و اشکالی ندارد ...
هیچگاه درس بزرگی که او به من داد فراموش نمی کنم ...
حسن راز دار بود و از خطاهای دیگران چشم پوشی می کرد .

[])()()()()([]

یک بار به عنوان نصیحت به او گفتم :
حسن تو چرا مثل بقیه بچه های فامیل کمی به فکر زندگی نیستی و هیچ کاری برای خودت نمی کنی ...
سرش را انداخت پایین و آرام گفت :
اینها دلخوش کرده اند به این دنیا ، من که دلخوش به این دنیا نیستم و دلم اینجا نیست ...
حسن از آن مرخصی که به جبهه بر می گشت در کوچه او را دیدم . آن رفتن بازگشتی نداشت ، این را مطمئن بودم .

دسترسی به سایر قسمت های سایت

ارتباط با ما