سمت راست

معبری بسوی بهشت

معبری بسوی بهشت

معبری به سوی بهشت
خاطره عملیات کربلای چهار
در گردان امیرالمومنین علیه السلام مسوول دسته 3 گروهان عبدا... بودم احساس ناخوشایندی داشتم فکر می کردم این مسئولیت تحملش برایم سخت شده است هر چه به حاج محمد سلمانی می گفتم مرا از این سمت معاف کن موافقت نمی کرد از پدافندی هزار قله به جنوب برگشتیم تازه گردان را در اردوگاه عرب مستقر کردند و هنوز کامل جاگیر نشده بودیم که برای گردان حضرت یونس علیه السلام اعلام نیاز کردند 30 نفر نیرو به اندازه یک دسته نام نوییی کردند و من هم نام خودم را نوشتم تعداد زیادی از کادر گردان در سنت های مختلف هم به گردان یونس آمدتد ...
وقتی به گردان یونس رسیدیم حاج مهدی مظاهری تشکر خاصی از گردان امیر و فرمانده آن حاج آقا سلمانی کرد ودرخواست کرد که تمامی افرادی که در گردان مسئولیت داشتند برگردند به گردان که چهارچوب گردان امیر به عنوان یکی از گردان های خط شکن آسیب نبیند ...
بالاجبار من جزء آنها بودم که بایستی برمی گشتم شهید غلامحسین نقنه ای وقتی دید من دارم بر می گردم بواسطه دوستی دیرینه ای که بیش از سه سال بود با هم داشتیم پکر شد و نگاهی غریب به ما انداخت من برگشتم و به او گفتم ناراحت نباش من برمی گردم او لبخند زد و آرام شد ...
**
در گردان شب با حاج محمد سلمانی صحبت کردم و ایشان گفتند در گردان امیر المومنین بمان به ایشان عرض کردم چانچه نیروی عادی باشم می مانم و مسئولیت قبول نمی کنم حاج محمد گفتند نه من نمبتوانم شما را به عنوان نیروی عادی در گردان داشته باشم و اگر قرار بر این است برو ...
البته دلیل دیگری هم داشت که از ذکر آن معذورم به ایشان گفتم من در گردان یونس هم قبول مسئولیت نمی کنم گفتند اختیار با خود شما است من به آنجا کاری ندارم ...
فردا صبح من بودم و بچه های گردان امیر در گردان یونس هیچ‌وقت چهره غلامحسین را وقتی مرا دید و لبخندی که به لب داشت از یادم نمی رود همدیگر را بغل کردیم و فصلی نو در رفاقت ما آغاز شد ....
بچه های مشتاق شهادت به گردان یونس آمده بودند که با توجه به عملیات والفجر 8 و تعداد زیادی از بچه های گردان امیر که اونجا به شهادت رسیده بودند بتوانند در اینجا به آرروی دیرینه خود برسند ...
***
انتظار از بچه های گردان امیر بالا بود و لطف زیادی مسوولین گردان یونس به آنها داشتند همه بچه ها را در یک گروهان جا دادند و آموزش های اولیه شروع شد مدت زیادی نگذشته بود که تصمیم گرفته شد که نیروهای گردان امیر المومنین به دو گروه تقسیم شده و در دو گروهان قرار بگیرند تا از آنها استفاده بیشتری بشود و حال و هوای دو گروهان را تحت تاثیر قرار دهند بنده با تعدادی از دوستان در گروهان داود به فرماندهی شهید مصطفی اسماعیلی که انصافا از دلاور شیران مخلص گردان یونس بود رفتیم ایشان به بنده گفت بیا شما فرمانده گروهان باش من در خدمت شما هستم به ایشان عرض کردم بنده برای اینکه مسئولیت نداشته باشم از گردان امیر آمده‌ام به این گردان و ایشان اصرار داشتند که حدافل مسئول دسته باشم نهایتا با شهید نقنه ای صحبت کردم که مسوول دسته باشند و بنده و برادر حاج عباسعلی صادقی معاونین ایشان باشیم و گفتم مطمئن باش من تنهات نمیذارم و کمکت خواهم کرد ...
شهید غلامحسین نقنه ای به اصرار بنده قبول کرد و برخی دیگر ار بچه های گردان امیر هم در کادر گروهان و ... قرار گرفتند جدا شدن بچه ها از همدیگر و قرار گرفتن در دو گروهان تبعات جالبی داشت و مهمتربن آنها جدا شدن آقای صادقی و شهید محسنی از همدیگر بود آقای مهدی عطایی یک روضه برای این موضوع جدایی بچه ها جور کرده بود فقط یادمه اوج روضه اش این بود که در پایان می گفت :
صادقی و محسنی را از هم جددددددا ....
علی لعنه الله علی القوم ظالمین و سیعلم الذین ینقلبوا ...
آموزش ها شروع شد ... شب و روز با جدبت مهارت های
غواصی و سایر موارد آموزشی را فرا می گرفتیم ... شیفته اخلاق و منش شهید اسماعیلی شده بودم ...
زمان با توجه به محبت زاید الوصفی که به همدیگر داشتیم به سرعت سپری می شد ...
حضور فرمانده دلاور لشگر حاج حسین خراری جهت اطلاع از آمادگی بچه ها نشانه قریب الوقوع بودن عملیات بود بواسطه یک ناهماهنگی در هنگام بازدید ایشان از گردان ، گروهان ما بدون لباس غواصی حاضر شده بود که بد جور تو ذوق مان زد . ولی حضور ایشان و فرمانده گردان امیرالمومنین و یا حاج آقا حقیری در زمان های مختلف موجب دلگرمی ما بود ...
حضور حاج علی منتظری پدر فقیه عالی قدر و گفتن احکام با زبان ساده موجب روحیه مضاعف بچه ها شده بود
در آخرین مرحله آموزشی به اروند رود در منطقه فاو رفته و از اروند با موفقیت عبور کردیم ...
فضا حال و هوای عملیات به خود گرفته بود ...
یک شب برای دعای کمیل به مسجد شهرک رفتیم شهید حسن فاتحی بعد دعا گفت : من از این دنیا دیگه چیزی نمی خواهم و تمام پولهایی که در جیبش داشت در صندوق صدقه ریخت . اگر کمی توجه داشتی متوجه می شدی که دوستان چقدر تغییر کرده اند و چه معبری به سوی بهشت در برابرشان گشوده شده است ...
****
عرض اروند که براي عمليات جديد بايستي از آن عبور می کردیم حدود 700 متر طبق اظهارات فرماندهان گردان بود در حاليکه ما بيش از 1000 متر را در مانور به راحتي عبور کرده بوديم د پایان آذر ماه بودبم و بچه ها به واسطه سردي هوا و آلودگي کارون بيمار مي شدند و رسيدگي به آنها اهميت زيادي داشت که دوستي و محبت بين همديگر جبران همه کاستي ها را مي کرد ...
فشار آموزش ها خیلی زیاد بود حتی یک بار در رزم شبانه شهيد عابدي که بي سيم چي گروهان بود با حالت ضعف بر زمين افتاد مي خواستم به ايشان کمک کنم ولي دستور معاون گروهان مانع شد که بماند ...
در این میان سر زدن حاج محمد سلماني فرمانده گردان امير المومنين و يا حاج شيخ علي حقيري روحيه تازه اي به بچه ها مي داد . يک بار نيز حاج علي منتظري پدر بزرگوار فقيه عاليقدر به گردان آمد و با آن سادگي مثال زدني اش احکام براي نيروها گفتند که خود موجبات شعف و روحيه بخشي مضاعفي براي بچه ها بود ...
آخرين مراحل آموزشي را دنبال مي کرديم و حال و هواي عمليات به خوبي حس مي شد ...
جهت آشنايي با منطقه عملياتي همراه با کادر گروهان به خرمشهر اعزام شديم و با دوربين کاتيوشا جزاير و پالايشگاه بصره را نامحسوس ديد زديم
چند روز بعد وسايل غواصي کامل و ساير تجهيزات مورد نياز را تحويل گرفتيم و به منطقه اعزام شديم نزديکي اروند در سنگرهايي که آماده بودند مستقر شديم و تاکيد ويژه و سفارش مسئولين بر اين بود که از هر گونه کاري که موجب شود دشمن متوجه حضور نيروها شده و يا به منطقه حساس شود خودداري کرده و به هر دليلي سرهاي نیروها از خاکريز ها بالاتر نرود هر چند اين موارد مهم براي برخي چندان اهميتي نداشت ...
شب اول دشمن با ريختن منورهاي مکرر و گوناگون احتمال اینکه عملیات لو رفته باشد را مي داد با يکي از دوستان فرمانده که راحت تر صحبت مي کردم گفتم : اين عمليات با اين حجم منور احتمال زياد لو رفته است ولي ايشان فرمودند ما موظف به انجام دستورات هستيم تا چه تصميمي گرفته شود ...
عصر روز دوم تمامي وسايل غواصي و تجهيزات را آماده کرديم و در غروبي دلگير که سياهي شب مي رفت آن را بپوشاند آماده نماز شديم ديدن چهره هايي که با طلوع دوباره خورشيد ديدنشان آرزو و حسرت بود بر سينه هايمان چنگ مي انداخت دوستاني که مي رفتند تا بر سياهي شب بتازند و ما را به نور رهنمون سازند و چه سخت بود نديدنشان در عين حضور و ماندن با يک دنيا حسرت در وجود ...
بعد از نماز با پوشيدن لباس غواصي و تجهيزات ، وداع شروع شد دوستان همديگر را سفارش به شفاعت کرده از همديگر طلب حلاليت مي کردند تماشايي ترين وداع را شهيد محسني و صادقي دو يار ديرينه با هم داشتند آن دو چنان در نور گاه و بيگاه منورهاي دشمن با يکديگر سخن مي گفتند و به کربلايي ديگر در نينوا بشارت مي دادند که هوس از سرها می برد وداع آنها به شکلی بو که گویا مي خواستند سرافراز به محضر ابا عبدالله الحسين برسند که همه ما مبهوت اين همه عشق و صفا و وفا تنها رشک مي برديم و ديگر هيچ ...
گزافه نيست اگر بگويم آن وداع دل انگيز و جانسوز حسرت لحظه ، لحظه اش بر دلم سالهاست مانده و يادش هنوز هم بغضي بر گلويم مي نشاند ...
ستون گروهان ما آماده شد و دسته ما که خط شکن بود بعد از مسئولين مشخص شده از گروهان قرار گرفت طنابي که مي بايست با آن در مسير حرکت به سمت دشمن قرار گرفته و پا بزنيم در کنار ستون قرار داده شد هدف گروهان ما جزیره ام الرصاص بود ....
همگی منتظر فرمان رهايي شديم آرام آرام از آخر دسته به سر ستون آمده و به آقاي صادقي گفتم بهتر است ايشان به جاي بنده به آخر ستون برود که قبول کرد و رفت ....
چند لحظه بعد ستون به آرامي داخل آب رفت و از ديد ناپديد شد با اشنوگرهايي که داشتيم تنفس مي کرديم و در تاريکي محض زير آب خود را در آغوش خدای مهربان حس کرده و پا مي زديم ....
*****
در عشق بازی با خدا بودیم و سرمست که ناگهان تکان شدیدی ستون را آشفته کرد و سپس آرامشی همه جا را فرا گرفت طبق سفارشات پیش از عملیات نبایستی تا رسیدن به دشمن سرهای خود را از آب بیرون می آوردبم به همبن دلیل به پا زدن ادامه دادیم ...
آن تکان شدید انفجار گلوله ای بود که نیروهای ابتدای ستون را شهید کرده و بدون اینکه متوجه باشبم آب ما را با خود از جزیزه دور و به سمت دهانه خلیج می برد از طرفی چون همه پا می زدبم کمی جبران جریان آب می شد و کمتر از هدف دور می شدبم ...
مدتی گذشت و در افکار خودم حس کردم انگار داریم به دور خود می چرخیم و دیگر سمت و سوی ما به طرف یک خط مستقیم سوی دشمن نیست ، دقت بیشتری کردم دیدم همینطور است خیلی آرام سرم را از آب بیرون آوردم از آرامش محض به میدانی از آتش و گلوله پا گذاشنم ، هبوطی از عرش به فرش ، دیدم در میان آبها رها و جربان آب دارد ما را با خود می برد . سریع با کشیدن طناب به دیگر بچه ها خودم را رساندم ، به شانه آنها زدم و وقتی سه نفر دیگر هم سرشان را بالا آوردند جزیره سمت چپ را نشان دادم و گفتم سریع باید خودمان را به آنجا برسانیم ....
ما از جزیره ام الرصاص و تنگه بین جزیره ماهی و ام الرصاص رد شده بودیم و با توجه به ماموریت دیگر گردان یونس تصمبم گرفتم به بلجانیه برویم هر چند حرکت به سمت جزیره ماهی با توجه به آتش زیادی که دشمن از آنجا بر روی آب می ریخت امکان نداشت ...
- بعدا شنیدم حاج حسین خرازی در قرارگاه تصرف جزیره ماهی را هم گفته بودند ماموریتش را به لشگر بدهند که مخالفت شده بود و این جزیره در طول عملیات سقوط نکرد و یکی از دلایل اصلی شکست این عملیات گردید -
چند چهارلول ضد هوایی از طرف جزیره ماهی به طرف تنگه و سایر مناطق مختلف مقابل خود جزایر ام الرصاص و بلجانیه شلیک می کرد . به بلجانیه رسیدیم و کنار آب برای محافظت از خود تا گردن در آب نشستیم و به بررسی منطقه پرداختیم آقایان احمد رضا آیتی و حسن اصیلی و یک نفر دیگر که نامش را فراموش کرده ام با من لب آب بودند به آنها گفتم آرام از همین کنار به سمت بالا دست می رویم تا ببینیم به بچه های گردان یا معبری می رسیم یا نه و هر وقت تیربار و ضد هوایی به سمت ما آمد سر خود را به زبر آب ببرید تا تیرها به ما نخورد ...
برخلاف جریان آب حرکت کرده تا به یک معبر رسیدیم مدت کوتاهی آنجا ماندبم که اگر قایق گردان های پشتیبانی آمد به آنها معبر را نشان بدهیم ولی با حجم آتش در میان تنگه فکر کردم امکان آمدن و یا رسیدن نیرو بسیار کم است به همین دلیل به بچه ها گفتم بریم بالا در جزیره و سریع از معبر خودمان را به بلجانیه رساندیم شهید غلامحسین نقنه ای اولبن کسی بود که دیدم ، او را در آغوش کشیدم سینه مالامال از سالها رنج و فراق دوستانش زخمی مضاعف برداشته بود گفت :
کجایی اینها جنگیدن بلد نیستند ...
گفتم :کجا بریم ...
گفت : برو داخل این سنگر آقای شفیعی (معاون گردان یونس) کالک دارن بهت میگه ...
داخل سنگر شدم سلام علیکی و سریع آقای شفیعی روی نقشه جاده و بعد در امتداد سمت راست آن یک خاکریز نشان دادند و فرمودند با نیروها بروید و یک تیربار در این قسمت هست خاموش کنید . سریع با بچه ها و شهید نقنه ای به سمت خاکریز و تیر بار حرکت کردیم
******
تیربار دقیقا بر روی خاکریز مسلط بود ولی به همه طرف تیراندازی می کرد ، حرکت از پایین خاکریز بدلیل وجود نی امکان نداشت خصوصا با کفش غواصی که روی آن پنبه مانند بود و ته آن نیز ضخیم نبود و پلاستبک نازک بود . شهید نقنه ای نمی توانست سریع بدود و حواسم بود که عقب نیفتد و اتفاقی برای او پیش نیاید . به هر شکل خودمان را تا نزدیکی تیربار رساندیم و در یک سنگر مستقر شدیم با آرپی‌جی به سمت تیربار شلیک کردم که اصابت نکرد ... تیربار در یک سنگر بتونی قرار داشت و از آتش دهنه اش جای او را بهتر می دیدیم ... به اقای اصیلی گفتم برو و گلوله آرپی‌جی بیار حدود یکی دو ساعت آنجا به سمت تیربار به خصوص و دیگر عراقی های مقابلمان شلیک می کردیم چندان از وضعیت دشمن خبر نداشتیم ...
اما عراقی ها به واسطه ترسی که داشتند حجم آتش را فقط بر ما متمرکز نکرده و به سمت اروند هم شلیک می کردند و این فرصت شلیک عراقی ها به سمت دیگر اجازه می داد تا ما بهتر نشانه گیری کنیم - بعدا شنیدم گلوله های آرپی‌جی مشکل داشته و به هدف اصابت نمی کرده و منحرف می شده - چند بار که آرپی‌جی زدم و اصابت نکرد شهید نقنه ای که در آموزش در کردستان در همان سال در گردان امیر المومنین تنها کسی بود که سه شلیک کرد و سه بار هدف را زد ، به بنده گفت : اجازه بده یک بار هم من امتحان کنم . آرپی‌جی را آماده کردم و در کنار ایشان ایستاده و قبضه را روی شانه او قرار دادم و شهبد نقنه ای شلیک کرد بار هم گلوله به هدف نخورد یک بار دیگر هم این کار را تکرار کردبم و شهبد نقنه ای با ذکری بر لب شلیک کرد ولی جواب نداد گویا در عرصه مقابله با دشمن ما داشتیم امتحان سخت و نفس گیری را پس می دادیم و البته بسیاری دیگر از انسان هایی که در این میان آنها هم به بوته آزمایش فرا خوانده شده بودند این بار که آقای اصیلی گلوله آورد گفت : در تمام خط فقط همبن دو تا گلوله آرپی‌جی بود دیگه من را دنبال گلوله نفرست که در اینجا حتی یک گلوله آرپی‌جی نیست ...
این سوال هنوز هم در گوشه ای از ذهنم اعصاب نداشته ام را قلقلک می دهد که نه تنها گلوله آرپی‌جی ها به هدف نمیخورد بلکه به نزدیک هدف و یا جایی دیگر هم اصابت نمی کرد همانطور که عرض کردم بعدا شنیدم این گلوله ها مشکل داشته اند ....
دو گلوله مانده بود و فشنگ های کلاش ها هم رو به پایان بود . بچه ها را گفتم یکی یکی به عقب برگردند آخرین نفر شهید نقنه ای بود دلم نمیخواست زیاد از خودم دور باشد . یک آرپی‌جی دیگر شلیک کرده و به شهید نقنه ای گفتم شما هم برو او که هر چه پیش می رفت قوایش بیشتر تحلبل می رفت به سمت عقب شروع به دویدن کرد آخرین گلوله را در قبضه قرار داده و قبضه را مسلح کردم و همانطور که روی شانه ام قرار داشت به سمت عقب شروع به دویدن کردم در این میان تیربار عراقی متوجه حرکت ما شده و با شدت تمام به ما شلیک کرد من در چند لحطه بعد به شهید نقنه ای رسیدم در حین دویدن از پشت سر او به کنارش آمدم او که کمی دولا دولا می دوید مورد اصابت گلوله ای قرار گرفت و با ناله یا حسین به پایین خاکریز پرتاب شد و اینجا در عروج ساده ترین مردی که می شناختم گویا زمان ایستاد ، زمین بلجانیه برای در آغوش گرفتنش به خود بالید . منورها عروج او را به بالاترین جایگاه (عند ملیک مقتدر) به رقص آمده و تمام آنچه که نظاره گر این کمال انسانی بود اشک شوق و حسرت ریخت و دوستانش در آسمان بالا برایش آغوش گشودند ...
شهید غلامحسین نقنه ای تا عالم ملکوت پر گشود ....
*******
دلم را کنار شهید نقنه ای گذاشتم و برگشتم نزد بچه ها ...
آنها که منتظر ما بودند ، گویی ما را در مسیر برگشت دیده بودند هیچکدام از آنها سراغ غلامحسین را از من نگرفتند ... آرام آرام راه افتادیم با سکوتی سهمگین که بر بغض هایمان سایه سنگینی انداخته بود ...
پشت یک جاده نیروهایی که از گردان های پیاده خودشان را رسانده بودند و برخی از نیروهای گردان یونس مستقر بودند و تقریبا دیگه چندان مهماتی برای مقابله نداشتند آنجا ما نظاره گر زیباترین تابلوی مقاومت بودیم عراقی ها با هلهله هجوم به جاده می آوردند و بچه ها که دیگر گلوله چندانی برای شلیک نداشتند الله اکبر می گفتند و دشمن زمین گیر می شد چند بار شاهد این مقابله بودم ... در نهایت ترس از آن بود که دشمن با رسیدن به جاده همه بچه ها را قتل عام کند و تعداد زیادی شهید شوند از طرفی دیگر چاره ای جز عقب نشینی نمانده بود ...
شنیده بودم در جهت مخالف جریان آب بالاتر یک ارتباطی بین جزیره بلجانیه و ام الرصاص هست . یکی از نیروها را گفتم برود و از آخر جاده بچه ها بفرستد تا از کنار سنگرهای لب آب به سمت پل ارتباطی دو جزیره رفته و خود را به ام الرصاص برسانیم ...
نیروها را که جمع کرده و به طرف عقب تر هدایت کردم با دلی خونین و حزنی که چنگال تیزش را در سینه و گلویمان فرو کرده و رهایمان نمی کرد در آخر به راه افتادیم ده متری بیشتر نرفته بودیم که ناگهان صفیر گلوله ای، صدای ناله برادر آبتی را به آسمان رساند گلوله‌ای به بازوی سمت چپ او خورده بود گفتم چی شد ؟
گفت : چیزی نیست تیر به دستم خورد .
در سمت چپ مسیر حرکت ما یک سری سنگر خواب دشمن قرار داشت به آقاي اصیلی گفتم برو توی این سنگر یک چیزی بیاور تا دستش را ببندم . و در همین حال به حرکت خودمان ادامه می دادیم آقای اصیلی آمد و گفت : نبود . در سنگر دوم و سوم هم او را فرستادم دست خالی آمد ...
با عصبانیت گفتم : میری در این سنگر و یه چیزی میاری که بتونم این زخم را ببندم اگر چیزی نبود خودت هم نیا ...
سریع رفت و چند لحظه بعد با یک حوله اومد لباس غواصی را از بالای زخم با چاقو پاره کردم و حوله را از وسط دو تا کردم و گره زدم و زخم را بستم ، وقتی به عقب تر رفتیم در حدود 200 متری سر پل عراقی ها که مستقر بودند شروع به تیراندازی کردند و از هر دو طرف بین دشمن قرار گرفتیم و دیگر چاره ای جز به آب زدن نبود باید فاصله دو جزیره را شنا می کردیم برای اینکه خیال آقای آیتی را که زخمی بود راحت کنم آرام بهش گفتم اصلا ناراحت نباش اگر بنا بشه بمانی من باهات میمونم و اگر بنا باشه بریم با هم میریم ...
به یکی از دوستان قدیمی که آن روزها کمتر و این روزها بیش از پیش ادعایش گوش فلک را کر کرده گفتم : مگر ما برای شهادت دعا نمی کردیم بیا ما بمونیم تا عراقی ها را سرگرم کنبم و بچه ها بروند عقب ...
نگاهی غریب به من کرد و گفت : برو بابا ... و اولین نفری بود که داخل آب شیرجه زد و برگشت ...
به بچه ها گفتم باید تا ام الرصاص را شنا کنید و دیگر چاره ای نیست به آب بزنید ...
به آقاي اصیلی گفتم بمون تا با هم کمک کنیم و آیتی را ببریم کلاش هايمان را حمایل گردن کردیم و آخرین نفراتی بودیم که داخل آب شدیم ...
********
چند متری در آب پیش رفتیم احساس کردم با توجه به لباس غواصی و اسلحه و نداشتن فین برای پا زدن شنا کردن سخت است خصوصا عقب آوردن آیتی که زخمی بود و نمیتوانست شنا کند برای همین فکر کردم یا باید اسلحه را بیاورم و یا برادر آیتی را و بدون درنگ اسلحه را در آورده و در آب انداختم تا راحت تر بتوانم حرکت کنم وقتی دیدم اصیلی نیز به همین دلیل امکان تحرک ندارد گفتم اگه بخواهی کمک کنی اسلحه را بنداز او هم همین کار را کرد و شروع کردیم به آمدن ...
به آیتی گفنم روی آب بخواب و پاهایت را صاف کن من سینه ام را کف پایت می گذارم و شنا می کنم شنای قورباغه و او را به سمت جلو حرکت می دادم و گاهی مواقع هم می گفتم پایش را جمع کند و با حرکت مرا به سمت عقب هول بدهد و پیش برود با اینکار من با کرال دوباره خودم را به او می رساندم و این حرکت را بارها و بارها تکرار می کردیم ، اصیلی هم در کنار او مسیر را مشخص می کرد که به اشتباه نرویم همه کسانی که با ما داخل آب شدند خیلی زود دور شدند و ما سه نفر تلاش داشتیم فاصله بین دو جزیره را طی کرده به ام الرصاص برسیم .
زمان معنای خود را از دست داده بود هیچ احساس خاصی نداشتم فقط میخواستم آیتی را به آن سو به خشکی برسانم و اصیلی که در تمام مدت عملیات فقط گوش به فرمان من بود با اشتباه در محاسباتم شرمنده اش نشوم این حرکت ما ادامه داشت و صبحی در راه بود این را از تنها از روشنی هوا میتوانستیم درک کنیم ...
حرکت ما طبق روال ادامه داشت و دیگر چندان کلامی هم بین ما رد و بدل نمی شد تنها وقتی رمق و توانم تحلیل می رفت قورباغه شنا می کردم و با رفع خستگی دوباره کرال ...
و دوباره ... و دوباره ...
حالا دیگر هوا روشن شده بود و من در تعجب بودم که این فاصله بین دو جزیره چرا تمامی ندارد به بچه ها گفتم همینطور که حرکت می کنیم نیت کنید و نماز صبح را بخوانیم ...
در میان آبهایی که ما را آرام آرام به سمت پایین دست می برد و با جدال نفس گیر ما برای عبور از گرداب آن ، خود را رها در دامان رب الارباب کردیم ...
الله اکبر
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین ...
یک آرامشی بر دلم نشست که اگر ترس از قضای نماز نبود او را خاتمه ای نبود ...
غرق در آب ، سرگردان در مسیر ، ذکر الرحمن به لب ، محو او بودیم محو او ...
خدایا امروز چقدر نیاز به یک قطره از آن شراب ناب داریم ... خدایا در این قحطی بر ما ترحم کن و دلهای ما را به آن لحظات عاشقانه زنده بدار و آنگونه ساز که از چنگ زدن به دامان لطف تو در پی اغیار نگردیم ، دلهایی خدایی ...
زمین بار دیگر به دور خویش چرخشش را تمام کرد تا به خورشید رادمردانی لاله وش را نشان دهد که چگونه بر زمین غلطیدند و با خون خویش فلق را شرمنده ساختند ...
آنان که حقیری چون من چگونه در وصفشان بنویسد که برترین کلام آنها را "عند ربهم یرزقون" می خواند و هیچکس را به کنه این مقام راهی نیست ...
بر سرعت آب هر دم بیشتر افزوده می شد ترسم این بود که نکند ام الرصاص را رد کنیم و دیگر راه به هیچ جایی نداشته باشیم گفتم سریعتر شنا کنید که اگر از تنگه رد بشویم کارمان تمام است ...
همه خستگی ها فراموش شد و با قدرت حرکت را ادامه دادیم تا به ام الرصاص رسیدیم ...
آرام خود را به جزیره نزدیک کردیم ...
من یک سر نیزه و اصیلی تنها یک نارنجک داشت ...
هیچ اطلاعی از وضعیت داخل جزیره و جایی که به آن رسیده بودیم نداشتیم ...
*********
#کربلای چهار قسمت نهم
در کنار جزیره ام الرصاص روبروی بلجانیه بود در آب نشستیم نارنجک را از برادر اصیلی گرفتم و سرنیزه را به او دادم بعد به ایشان و برادر آیتی گفتم : من می روم داخل جزبره اگر تیر اندازی یا صدای انفجار آمد عراقی ها ابنجا هستند ، شما از همین فاصله با کناره آب جزیره را به سمت دماغه آن پیش بروید و آن را دور زده و آنقدر سمت دیگر را بالا بروید تا روبروی خرمشهر برسید و به سمت دیگر شنا کنید به خرمشهر می رسید و نگران نباشید من خودم را به شما میرسانم . اگر هم خبری نبود صدایتان می زنم که بیایید توی جزیره ....
آرام ارام جلو رفتم هیچ خبری نبود و سکوتی وهم انگیز آنجا را فرا گرفته بود برگشتم و بچه ها را صدا زدم به سمت داخل جزیره رفتیم طبق نقشه که در ذهنم بود گفتم جزیره را میان بر رد می کنیم حدودا روبروی خرمشهر سر در می آوریم ...
وی یکی دو قدم داخل نیزار نرفته بودم که دیدم اصلاً با این کفش های غواصی امکان حرکت در داخل نیزار وجود ندارد ...
برگشتیم و از کنار جاده خاکی سمت پایین و در جهت حرکت آب راه افتادیم هیچ اطلاعی از وضعیت آنجا نداشتیم که دشمن کجا قرار دارد و نیروهای ما کجا هستند هر لحظه مترصد حمله و تیراندازی و یا حرکت غافلگیرانه دشمن بودیم نداشتن اسلحه و تجهيزات هم کار را سخت تر می کرد و نگرانی های ما را بیشتر ....
داغ رفتن شهید نقنه ای ، خستگی مفرط ، بی خبری از دوستان دیگر مشخص نبودن وضعیت جزیره و نداشتن اسلحه هر کدام به تنهایی برای کلافه کردن ما کافی بود ولی ما با اینکه حرفی بینمان رد و بدل نمی شد آرام بودیم آرامشی که آن را نمیتوانم وصف کنم در هیچ عملیاتی اینقدر اذیت نشده بودم ولی دلی روشن به آفتابی که الان دیگر سر برآورده و بر ما می تابید داشتم حتی الان هم که یاد آن لحظات هستم دوست ندارم که از این بخش بگذرم ...
مسلما یاد خدای مهربان که تنها در ذهن و دلمان جاری بود این آرامش را برایمان هدیه آورده بود ...
حدود 200 تا 300 متر که رفتیم جلویمان یک سری نیرو دیدیم که از دور مشخص نبود نیرو های خودی هستند یا دشمن ...
مجددا به برداران آیتی و اصیلی سفارش کردم بایستند تا من برم اگر بچه های خودمان بودند آنها را صدا می زنم و اگر به من شلیک شد آنها همان برنامه قبلی را اجرا کرده و از داخل آب جزیره را دور بزنند و بروند به سمت خرمشهر ...
از کنار جاده خودم را آرام به آنها نزدیک کردم ، از سر و صدای آنها مشخص شد نیروهای گردان های پشتیبانی خودمان هستند با صدای بلند صدا زدم که متوجه شوند خودی هستم و آنها نیز متوجه شدند بعد با دست به بچه ها اشاره کردم که بیایند در فاصله بین ما و دشمن هبچ چیزی قرار نداشت جز فاصله‌ای که به واسطه عملیات ایجاد شده بود و دشمن از ترس در شب عقب رفته بود و حالا هر لحظه احتمال هجوم و پاتک آنها می رفت و ما تنها به تقدیر الهی در این فاصله توانستیم خود را به نیروهای خودی برسانیم ...
به سمت دماغه جزیره حرکت کردیم و در آنجا منصور مستاجران را دیدیم که تیری به دستش خورده بود و روی برانکارد خوابیده بود کنارس نشسته و دستی به صورتش کشیدم خون رفته از بدنش و خستگی چهره ی رنگ پربده ای از او ساخته بود ، فرصت زیادی نداشتیم ،
- بواسطه تجربه تلخ شهید جمشید بیننده در عملیات بدر که هنوز هم بعد از سالها بر جگرم نیشتر می زند و قصه اش بماند برای بعد - گفتم باید او را با خود به عقب ببریم با برادر اصیلی برانکارد را برداشته و به طرف بالا که محل رفت و آمد قایق ها به سمت جزیره بود ، حرکت کردیم ...
**********
حرکت ما به کندی بود انفجار گلوله های مختلف دشمن ، و دیواره ای که دشمن برای پنهان ماندن از دید ما قبلاً در لب آب ساخته بود و دست تیر خورده منصور مستاجران که خم شده و روی سینه او قرار داشت و با کوچکترین کم دقتی ما به جایی برخورد می کرد و ناله او را بلند می کرد با تمام مشکلات و سختی به نزدیکی اسکله ای که مجروحین را از آنجا به آن طرف آب انتقال می دادند رسیدیم ...
تعداد مجروحین که منتظر آمدن قایق بودند خیلی زیاد بود از طرفی بدلیل آتش سنگین دشمن بر روی اروند آمدن قایق و بردن مجروحین زمان بر بود و دیگر کاری آنجا نداشتم به برادر اصیلی گفتم شما همین جا بمان و به همراه آیتی و مستاجران به عقب برو که مطمئن باشم این دو نفر به عقب می روند و اگر کسی همراه آنها نباشد ممکن است کسی توجه نکرده و نتوانند به عقب بروند چون تعداد زیادی مجروح و شهبد بودند که باید منتقل می شدند ...
با بچه ها خداحافظی کردم و از آن ها جدا شدم و برگشتم به جاده میانی جزیره ...
کار خاصی برای انجام دادن نداشتم اسلحه و تجهيزات مناسب پبدا کردم و در همین موقع چند نفر از دوستان را - فقط برادر علیرضا احمدی و علیرضا جمشیدیان نامشان یادم هست - را پیدا کردم و در محلی در جزیره منتظر نشسته بودیم . فرمانده محترم گردان آقای موسوی را دیدم که به بنده فرمودند برای عملیات مجدد نیاز به نیرو هست و اگر میتوانید به عقب بروید ...
عرض کردم با وجود این همه مجروح از بنده نخواهید که بتوانم به عقب بروم اجازه دهید تا مجروحین را به عقب نبرده اند بنده هم نروم ....
مدتی در آن حوالی با بچه ها بودیم و در قسمتی از جزیزه نشسته بودیم که یک دفعه تعدادی نیرو سراسیمه و خیلی وحشت زده از سمت دماغه جزیره به عقب می دویدند به آنها گفتم : چه خبر ؟
با تندی گفت : خودتان بروید ببینید چه خبر است ...
گفتم : چشم حتماً ...
به بچه ها گفتم فکر کنم عراقیها زدند به بچه ها ، بلند شویم برویم که جلوشان را بگیریم ...
راه افتادیم و چهار ، پنج نفری به سمت جلو رفتیم تقریباً بیشتر از صد متری نرفته بودیم که ناگهان صفیر گلوله خمپاره صد و بیستی در میان سایر سر و صدای گلوله های مختلف واضح تر شد و تا حرکت خاصی بکنیم گلوله در کنارمان نشست و انفجار آن فقط این حالت که بر سینه ام چیزی اصابت کرده به من دست داد ، دستم را روی قلبم گذاشتم و اشهد خود را خواندم و دیگر هیچ نفهمیدم ...
چند وقتی بود حس خاصی داشتم دلم دیگر بند به هیچ چیزی نبود تمام دلبستگی هایم را کنار زده بودم و خودم را آماده رفتن کرده بودم ولی خواست مرا دعای مادرم تغییر داد او که در دعایش از خدا خواسته بود برگردم حتی اگر نصف بدنم برگردد و من ...
معبر روشنی که همه بچه های گردان امیر به سوی بهشت در گردان یونس علیه السلام برای خود باز کرده بودند ، بسته شد ، تمامی امید و آرزوی رفتن به آغوش رب الارباب بر باد رفت ...
از این معبر تعدادی اندک از نیروهای گردان امیر المومنین مثل همیشه تاریخ به نور رسیدند که قرآن نیز می فرمایند : " و قلیل من عبادی الشکور " و آن قلیل شهیدان حسن فاتحی ، غلامحسین نقنه ای ، اکبر محسنی و حمید رضا عابدی و ... بودند که مزد برتری معنوی خود را گرفتند و ما را در حسرتی عظیم رها کردند ، در وادی خطری که هر لحظه آرزوی بودن در آن سختی های ظاهری عملیات را برایمان گوارا و جانبخش می کند و ما امروز در میان فتنه‌های بزرگ و خطرناکی هستیم که اگر به توصیه‌ی مولایمان علی علیه السلام بخواهیم از این فتنه‌ها دور باشیم " مثل شتر دوساله نه بار ببریم و نه شیر بدهیم " ما را به فتنه کشانده و وارد می کنند ...
بیهوش شدم ولی برادر احمدی و دیگر دوستان فکر کرده بودند شهید شده ام ولی چند دقیقه بعد بلند شده و دوباره می افتم که تازه متوجه شده و برادر احمدی با مصیبت های فراوان مرا تا بیمارستان نمازی شیراز می برد ...
و این حکایتی بود از معبری شیرین که زیباترین لحظات زندگیم در آن رقم خورد .
والسلام

دسترسی به سایر قسمت های سایت

ارتباط با ما