سمت راست

شهید احمد خسروی

شهید احمد خسروی

عملیات والفجر 2 بود،
قرار بود گردان به صورت گروهان به گروهان وارد عمل شود.
شهید احمد خسروی می گفت: "شما نزد گروهان دوم بمانید تا خبر بدهم بیایید."
به او گفتم: "عملیات که تمام شد دیگر با شما کار نخواهم کرد!"
پرسید: "چرا؟"
گفتم: "من معاون گردانم، اعزام نیرو که نیستم، باید با بچه ها به عملیات بروم."
گفت : "برادر حسین اجازه نمی دهد معاون گردان همراه یک گروهان برود."
آن شب شهید خسروی اجازه داد و با بچه ها رفتم. وقتی برگشتم، گفت: "برادر حسین داد و فریادی راه انداخت که نگو! می گفت چرا با دو دسته، معاون گردان را فرستادی جلو؟"
با این‎که خودم گفته بودم، اما دلم نمی خواست از شهید خسروی جدا شوم
شهید خرازی مرا فراخواند و گفت: "باید مسئولیت گردان را بپذیری."
حرفی نزدم. چند روز بعد ، براي دیدن شهید خرازی به پادگان شهید "عبادت" مریوان رفتم. در آن‎جا شهید خسروی زنگ زد و گفت: "باید پیش ما بیایی، من با حسین صحبت کردم و ایشان موافقت کردند."
بعدها فهمیدم که شهید خسروی گفته بود: "اگر سلمانی پیش من نباشد دیگر مسئولیت گردان را نمی پذیرم."
هر چند شهید احمد خسروی دذ عملیات والفجر 4 پر کشید ولی در کنار او بودن تا شهادتش چه صفایی داشت .


راوی: حاج محمد سلمانی

    
نام شما :
ایمیل شما :
پررنگ کج خط دار خط دار در وسط | سمت چپ وسط سمت راست | قرار دادن شکلک قراردادن لینکقرار دادن لینک حفاظت شده انتخاب رنگ | پنهان کردن متن قراردادن نقل قول تبدیل نوشته ها به زبان روسی قراردادن Spoiler
کد امنیتی :
تصویر كد امنیتی
عکس خوانده نمی شود
کد را وارد کنید :

 
    

کد آهنگ

دسترسی به سایر قسمت های سایت

ارتباط با ما