سمت راست

خاطرات حاج محمد سلمانی

خاطرات حاج محمد سلمانی

پس از ترخیص از بیمارستان، قصد مراجعت به گردان را داشتم. حاج حسین خرازی هم در اصفهان بود، گفت: "من هم چند روز دیگر می آیم."
چند روز بعد مرا در ستاد لشکر احضار کرد و گفت: "گردان را آماده کن و سپس خودت برو اصفهان، زیرا حالت خوب نیست."
به او گفتم: "حاج آقا ما را حلال می کنید و از دست ما راضی هستید؟"
ایشان لبخندی زد و گفت: "شما باید ما را حلال کنید و از دست ما راضی باشید."
گفتم: "واقعاً از ما راضی هستید یا نه؟" گفتند: "بله، راضی هستم." همین مرا کافی بود.
گردان را آماده کردم و به خط فرستادم. و علیرغم سفارش حاج حسین در اردوگاه شهید عرب ماندم.
نمی دانم با تمام مشغله ای که در منطقه شلمچه داشت از کجا فهمیده بود من به اصفهان نرفته ام دوباره فرستاده بود که با من کار واجب دارد . به سنگر فرماندهی در شهرک دارخوین رفتم. چند دقیقه بعد حاج حسین زنگ زد و گفت: "حال و هوای اصفهان چطوره ؟ باید همین امروز بروی اصفهان."
به اصفهان بازگشتم. سه روز بعد خبر شهادت حاج حسین را شنیدم. تازه متوجه شدم اصرار حاج حسین برای این بود که در اصفهان باشم و کارهای تشییع و خاکسپاری او را انجام دهم ...



خاطرات حاج محمد سلمانی


هنگام عملیات خیبر در منطقه‎ی پاسگاه زید خط شکن بودیم. در کانال‎ها با عباس قربانی در حال پاک‎سازی بودیم. ناگهان فردی مرا از پشت گرفت و التماس می کرد که او را نکشیم، فریادی زدم. قربانی آمد و با او صحبت کرد. من تا آن زمان نمی دانستم وی می تواند به عربی صحبت کند. اسیر عراقی را با خود جلو بردیم. گردان‎های بعدی که از ما عبور می کردند صورت ما را می بوسیدند و خداحافظی می کردند. به گمان این‎‌که اسیر هم از کادر گردان است او را نیز می بوسیدند و می رفتند و خنده به ما فرصت نمی داد تا برای آنها توضیح دهیم .




#عملیات_خیبر
#شهید_عباس_قربانی



قبل از عملیات محرم بود. گاهی مواقع با بچه ها شوخی می کردم ...
از نماز جماعت داشتم به سمت گروهان خودمان می رفتم که دیدم چند نفر از بچه‎ها به طرف من می‎آیند، خودم را روی به زمین زدم و بی حرکت روی زمین دراز کشیدم . بچه‎‌ها هول کرده و دستپاچه شده بودند .
امدادگرِ با محبتی در گروهان داشتیم که در بین آنها بود.
او آرام آمد جلو و گفت : "اجازه بدهید ببینم چه شده؟"
ایشان که در کار خود خبره بود ، چراغ قوه کوچکی از جیبش بیرون آورد و چشم مرا باز کرد. نور را به چشمم انداخت و گفت : "آقای سلمانی بلند شوید، فیلم بازی نکنید، ما خودمان کارگردانیم."


خاطرات حاج محمد سلمانی
فرمانده گردان حضرت امیر المومنین (علیه السلام)

دسترسی به سایر قسمت های سایت

ارتباط با ما